جمعه 29 آبان 1388
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

بودنت که خزان شد
برگ های شادی
از شاخه های باورم یکی یکی افتادند
و دخیل ِ امید به فرداها بستم
همه ی "من" م چشم شد،
دوخته به آسمان ِ تاریک ِ "ما" ی ِ بی "تو"!
شاید تک ستاره ی آمدنت سوسویی بزند
و دلم را میهمان کند به زندگی
و این درد بی امان را
آواره ی دیروزهای ِ محال ِ بازنیامده کند.
کاش می دانستی
سرمای دستانم
آفتاب حضورت را چشم انتظارند!
پی نوشت : یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم...
دل نوشت : اگه باشی با نگاهت می شه از حادثه رد شد
منوی اصلی
