حرف هایم آن قدر در دهان یخ کرده اند که هر چه "ها " یشان کنی باز هم جان نمی گیرند و خب راستش را بخواهی من می ترسم از روزی که این همه سکوت آتش بگیرند و شاید فقط کمی دلم نخواهد تو میان این همه شعله بسوزی ...
معنای انتظار را دیگر نمی دانم ! درست مثل مادری که کنار بالین فرزند مریضش انتظار میکشد به امید درمانی اما وقتی تمام شود ، وقتی خیلی تمام شود و جگر گوشه اش ... آن وقت است که دیگر نمی فهمدش . آن وقت انتظار می شود خنده دار ترین واژه ی این دنیا ،
دارم برای تمام دردهام مادری می کنم و می بینم که قد می کشند در من
دست هایم را ببین ! بهار روی دست های من جان داد و مرد و هیچ کس هم دلش برایش تنگ نشد !
با این همه ، من سوگوار نیستم ،
من هنوز هم یک زنم که دلش می خواهد بار همه ی دنیا را به دوش بکشد اما نگذارد خنده از لب های تو اش پربکشد ... این یعنی همه ی یک زن ... همه ی یک دنیا زنانگی ... همه ی ... می فهمی لعنتی !؟

میان بر
